اشو Osho

Bhagwan Shree Rajneesh باگوان شری راجنیش

  
  
  

ترجمه های جدید

فصل سوم قایق خالی

 

The Empty Boat(CH.3)

قایق خالی(فصل سوم)


1974
Talks on the Stories of Chuang Tzu

تفسيري بر داستانهاي چوانگ تزو

اشو
جغد و ققنوس

هوی تزو نخست وزیر لیانگ بود.
او اعتقاد به اطلاعات اعضاي دروني داشت
که چوانگ تزو چشم به پست و مقامش دارد،
و درحال توطئه اي برای جانشینی او است.

هنگامی که چوانگ تزو به دیدن لیانگ آمد
نخست وزیر، پلیس را براي دستگیری او فرستاد،
اگر چه آنها به مدت سه روز و شب در جستجويش بودند
نتوانستند او را پیدا کنند.
در همین حال، چوانگ تزو خودش را به هوی تزو نشان داد
و خودش را تسليم كرد، و گفت:
"آیا در مورد پرنده اي شنیده اي
که در جنوب زندگي ميكند
ققنوسي که هرگز پير نميشود؟

"این ققنوس فنا ناپذیر از دریای جنوب برميخيزد
و به دریاي شمال پرواز ميكند،
هرگز فرود نمي آيد، به جز روي برخي ار درختان مقدس.
هیچ غذایی را لمس نميكند
حتي مطبوع ترين میوه هاي نادر را،
و تنها از پاك ترين چشمه های آب می نوشد.

" جغدي در حال جویدن موش مرده نیمه فاسد بود كه
ققنوس را بر فراز آنجا در پرواز ديد . " او را نگاه ميكرد و جيغ ميزد
از ترس و وحشت،موش مرده را به خودش چنگ ميزد.

" نخست وزیر،
چرا از کوره در رفته اي،
به وزارتت چسبيده اي
و از ترس من در حال جيغ زدني؟

ذهن مذهبی اساسا بدون جاه طلبي(آرزومندي) نيست. در صورتی که هيچ نوع جاه طلبي اي نباشد،مذهبي شدن غیر ممکن است، چرا که تنها یک انسان برتر می تواند تبدیل به يك مذهبی شود. جاه طلبی حاكي از حقارتست. سعی کنید اين را درک كنيد چرا یکی از قوانین اساسی است. بدون درك آن میتوانید به معابد بروید،می توانید به هیمالیا بروید،می توانید دعا کنید و می توانید مراقبه كنيد، اما همه چیز در بیراهه خواهد بود. به سادگی زندگيتان به هدر خواهد رفت اگر درک نكرده باشيد که آیا ماهیت ذهنتان جاه طلب است یا غیر جاه طلب.تمام جستجویتان بیهوده خواهد بود، به خاطر جاه طلبی هرگز نمی توانيد الهی شويد.فقط بدون جاه طلب ،می تواند تبدیل به در شود .
روانشناسی مدرن نیز با چوانگ تزو موافق است، با لائوتزو، با بودا، با همه کسانی که شناخته اند، حقارت، جاه طلبی ایجاد می کند. از این رو سیاستمداران از بدترین نوع بشريت مي آيند. تمام سیاستمداران SUDRAS هستند((كارگر،ضعيف ترين طبقه در هند))، قابل لمس كردن نيستند. نمی تواند غیر از این باشد،هر زمان که ذهن احساس عقده ی حقارت ميكند، تلاش ميكند تبدیل به برتر شود- در مقابل تولد است. هنگامی که احساس می کنید زشت ايد، سعی می کنید زیبا شويد. اگر زیبا باشيد، پس هیچ تلاشی وجود نخواهد داشت.
پس به زنان زشت نگاه کنيد و ماهیت سیاستمداران را بشناسيد. زن زشت همیشه سعی در پنهان کردن زشتی اش است، همیشه تلاش می کند تا زیبا شود. حداقل در صورت،صورت رنگ شده، لباسها، زیور آلات، همه متعلق به زشتي اند.زشتی به نحوی باید بر طرف شود و باید تضادش را ايجاد كنيد تا پنهان شود، از آن فرار کردن. زن واقعا زیبا نگران نخواهد شد، او حتی از زیبایی اش آگاه نمي باشد.و تنها زیبایی ناخودآگاه، زیبا است. هنگامیکه از آن آگاه شويد، زشتی را وارد ميكنيد.
هنگامی که احساس می کنید پایین تر هستيد، زماني که خودتان را با دیگران مقایسه ميکنید و ببینید آنها نسبت به شما برترند، چه كاري انجام خواهيد داد؟نفس،احساس صدمه دیدن ميكند - پايين تر هستيد. اما نمی توانید آن را قبول کنيد، پس بايد خودتان و دیگران را فریب دهيد.
چگونه می توان فریب داد؟ دو راه وجود دارد. یکی این است که دیوانه شويد. سپس می توانید اعلام کنيد که اسکندر، هیتلر، نیکسون ايد. اين به آسانی شدني است چون آنچه توسط دیگران در موردتان گفته ميشود، ناراحتتان نميكند. به تمام ديوانه خانه هاي سراسر جهان برويد،شخصیت های بزرگ تاریخ را پيدا خواهيد كرد، هنوز هم زندگی می کنند!
زماني که پاندیت جواهر لعل نهرو زنده بود، حداقل یک دوجين از مردم هند بر این باور بودند که آنها پاندیت جواهر لعل نهرو بودند. يكبار او به یک تیمارستان جديد براي افتتاح رفت. و مقامات تیمارستان برای تعداد کمی از مردم ، ترتيب ديدار با او را دادند. چون اكنون آنها سالم و عادی شده بودند.
اولین نفر آورده شد تا خود را به او معرفی كند، نهرو خود را به دیوانه كه طبيعي بود معرفي كرد و گفت: "من پاندیت جواهر لعل نهرو، نخست وزیر هند هستم." دیوانه خندید و گفت: "نگران نباشید. اینجا برای سه سال خواهي ماند ومثل من طبيعي خواهي شد. سه سال پیش زمانی که برای اولین بار به این تیمارستان آمدم معتقد بودم،پاندیت جواهر لعل نهرو، نخست وزیر هندم. اما آنها کاملا درمانم كردند، پس نگران نباشید. "
این امر بسیار اتفاق افتاده است. لوید جرج، نخست وزیر انگلستان بود. در روزهاي جنگ،در ساعت شش عصر خاموشی ميزدند و هیچ کس نمی توانست خانه اش را ترك كند. تمام رفت و آمدها متوقف مي شد،نفس كشيدن مجاز نبود، و هر کس به نوعي بايد پناهگاهي ميگرفت. لوید جرج طبق عادتش در حال پیاده روی بود، او فراموش کرده بود.ناگهان صداي آژیر درآمد. ساعت شش بود و تا خانه اش حداقل یک مایل با پاي پياده راه بود.پس نزدیکترین درب را زد و به مردی که آن را باز کرد، گفت: "به من اجازه دهید بقیه شب را اينجا بمانم، وگرنه پلیس من را ميگيرد. من لوید جرجم، نخست وزیر. "
مرد ناگهان او را گرفت و گفت: "بیا اينجا. این مکان برایت مناسب است.ما سه تا لوید جرج تا الان داريم! "این یک تیمارستان بود.لوید جرج سعي در متقاعد کردن آن مرد داشت که او واقعی هست. اما مرد گفت: « تمام آنها بحث كردند، پس زحمت نكش، فقط بيا اينجا وگرنه كتكت ميزنم. "
بنابراین لوید جورج مجبور بود تمام شب ساكت باشد یا ازاو كتك بخورد. چگونه می توانست او را متقاعد کند؟ تا الان سه لوید جرج وجود داشته و همه آنها سعی کرده بودند آن را اثبات کنند.
یک راه این است که دیوانه شد- ناگهان اعلام ميکنيد که فوق العاده ايد، فوق العاده ترین هستيد.راه دیگر سیاستمدار شدن است. در هر دو ميشود، سیاستمدار شدن يا دیوانه شدن. از راه سیاست نمی توانيد ناگهان اعلام كنيد- باید ثابت کنيد که واقعا نخست وزیر یا رئيس جمهوريد. پس راهي طولانی در مقابلتان است. جنون یک راه میانبر برای اين امر است. سياست راهي طولانيست.اما آنها به همان هدف ميرسند.
و اگر دنيا معقول شود، دنياي معمولي، سپس دو نوع از افراد باید علاج شوند: دیوانه ها و سیاستمداران. هر دو بیمار هستند. یکی مسیر طولانی را رفته است، یکی راه میانبر را. و به یاد بسپاريد که دیوانگي کمتر از سیاستمداري ضرر دارد، چرا که او به سادگی برتریش را اعلام کرده ، او خود را براي اثبات آن خسته نمي کند؛سیاستمدار براي اثبات آن دچار دردسر ميشود - و اثباتش بسیار گران تمام ميشود.

هیتلر در تلاش بود چه چيزي را ثابت کند؟که او برترین است، عالی ترین نژاد آریایی.اين برای دنيا بهتر ميشد اگر او ديوانه ميشد، با استفاده از راه میانبر; پس ميتوانست جنگ جهانی دومي وجود نداشته باشد.
سیاستمداران خطرناک ترند زیرا آنها دیوانه اي با مدرك هستند. آنها دیوانه هايي هستند كه: کار ميكنند، به دست مي آورند،به هدفشان ميرسند، فقط برای پنهان کردن حقارتشان.هر زمان که کسی احساس حقارت ميكند، باید آنرا اثبات كند و یا به سادگی خودش را به خواب هیپنوتیزم ببرد به اين باور که او پست تر نیست.نمی توانید مذهبی باشيد اگر دیوانه باشيد. ديوانگي كه از فرانسیس مقدس ميآمد،ديوانگي نبود- جنونش از راه وجد مي آمد، آن جنون از راه حقارت مي آيد. جنون فرانسیس مقدس یا چوانگ تزو از بزرگي شان می آید ،از قلب می آید ،از منبع اصلی مي آيد. بقيه جنون ها از نفس می آید. روح همیشه برتر است و نفس همیشه پايين است.
پس يك خودخواه به نحوي بدنبال سیاستمدار شدن هست و يا طور دیگري - هر حرفه اي كه انتخاب کند، از راه آن یک سیاستمدار ميخواهد شود.
منظورم چیست وقتی که ميگویم سیاست؟ منظورم درگيري بين نفس،و مبارزه برای زنده ماندن. هنگامی که نفستان و نفس من در مبارزه باشند ما سیاستمدار هستيم. وقتی که من در مبارزه با نفس کسی نباشم، یک انسان مذهبی هستم. وقتی که سعی نميكنم برتر باشم، برترم. اما این برتری در مقابل(تضاد) حقارت نيست،اين عدم حضور احساس حقارت است.
این تمایز بايد به خاطر سپرده شود. دو نوع برتری وجود دارد. در یکی ، شما فقط حقارتتان را پنهان كرده ايد، آن را پوشش داده ايد،با استفاده از ماسک - پشت نقابتان حقارت وجود دارد. برتریتان فقط سطحیست، در اعماقتان ، پستي باقی مانده است،و به دليل اينكه اين احساس را داشته باشيد مجبور به حمل این ماسک برتری هستيد، زیبایی تان ميشود.
از آنجا که شما از زشتيتان آگاهيد؛ مجبوريد زیبايي را بسازيد، بايد ابرازش كنيد، باید چهره ای غلط را نشان دهيد. این یک نوع برتری است، واقعی نیست.نوع دیگری از برتری وجود دارد، و آن برتری، فقدان حقارت است، در مقابل آن نيست. به طور ساده مقایسه نميكنيد.هنگامی که مقایسه نمی کنيد، چگونه می توانيد پایین تر باشيد؟ توجه کنید: اگر تنها بر روی زمین باشيد و هیچ کس دیگری وجود نداشت،پایین تر بوديد؟ با چه كسي خودتان را مقایسه می کنید؟ نسبت به چه چیز؟ اگر تنها باشيد چه خواهيد بود، پست تر و یا برتر؟ هيچ كدام نخواهيد بود.شما نمی توانید پست تر باشيد زیرا هیچ كس بالاتر از شما نيست، نمی توانید خود را برتر اعلام كنيد به اين دلیل كه هیچ کس در زیرتان وجود ندارد. نه برتر و نه پست تر خواهيد بود- و من به شما می گویم که این برتری روح است. هرگز مقایسه نمي كند. مقایسه از حقارت ناشی میشود. مقایسه نكن، و به سادگی هستيد - منحصر به فرد.
یک انسان مذهبی برتر است، به این معنا است که حقارت ناپدید شده است. برتري یک سیاستمدار به این معناست که بر حقارتش غلبه كرده است. پنهان شده است، هنوز در درونش باقي مانده است. او فقط از لباس،چهره، ماسک یک انسان برتر استفاده ميكند.
هنگامی که مقایسه كنيد، خطا ميكنيد، پس همیشه به دیگران توجه ميكنيد. و هیچ دو نفري یکسان نيستند، آنها نمی توانند باشند. هر شخص منحصر به فرد است و هر فرد برتر است، اما این برتری قابل مقایسه نیست. شما برتر هستيد، زیرا نمی توانيد هيچ چیز دیگری باشيد. برتری تنها ماهیتتان است.درخت همان قدر برتر است كه سنگ برتر است.کل هستي الهی است، پس چگونه می تواند چیزی در اینجا پست تر باشد؟ اين خداست، لبريز از میلیون ها راه. جایی خدا یک درختست، در جایی خدا سنگست، جایی خدا یک پرندست، در جایی خدا، توست. و تنها خدا وجود دارد، پس می تواند بدون مقایسه وجود داشته باشد. خدا برتر است، اما نه نسبت به چیزی - چون تنها خدا هست، و نمی تواند هيچ گونه حقارتي وجود داشته باشد.
انسان مذهبی به تجربه منحصر به فرد بودنش ميرسد، به تجربه الهی بودنش،و از طریق تجربه الهی بودنش به الهی بودن كل می رسد. این غیرسیاسی است به اين دلیلكه هیچ جاه طلبی اي وجود ندارد، مجبور به اثبات كردن هيچ چيز نيستيد.اكنون ثابت شده ايد،چیزی برای اظهار نداريد، اكنون بيان شده ايد. وجودتان گواهي اش است. هستيد... همين کافیست. هیچ چیز دیگری مورد نیاز نيست.
از این رو، آن را به عنوان يك اصل اساسی به ياد بسپاريد. اگر در دین نیز مقایسه كنيد،در سیاست ايد، نه در مذهب. به همین دلیل است که همه ادیان، سیاسی شده اند. آنها از اصطلاحات مذهبی استفاده ميكنند، اما سیاست در پشت رفتارشان مخفي است. اسلام چیست؟ هندوئیسم چیست؟ مسیحیت چیست؟ همه شان گروه های سیاسی اند، سازمان های سیاسی اند، سیاست بازي به نام دین.
هنگامی که به معبدي براي دعا ميرويد، آیا به سادگی دعا ميكنيد و یا مقایسه می کنید؟ اگر کس دیگری در حال دعا باشد، آيا مقایسه در ذهنتان بوجود نمی آید؟ در شگفتيد كه آيا او بهتر از شما دعا ميكند، و یا شما بهتر از او؟ سپس معبدي وجود ندارد .معبد ناپدید ميشود، سیاست مي آيد.

در دین، مقايسه ممکن نیست، به سادگی دعا ميكنيد،و دعا كننده وجود درونیتان ميشود. این چیزی خارجي نيست كه مقایسه شود. این دعا غیر قابل مقایسه است،مدیتیشني غیر قابل مقایسه، شما را به ذات برتر تمام هستي هدايت ميكند.بودا می گوید: جاه طلب نباشيد، زیرا از راه جاه طلبی هميشه پست باقی خواهيد ماند. بي جاه طلب باشيد و به ذات برترتان ميرسيد.این باطنتان است. آن نباید ثابت شود، و یا به دست آورده شود، اكنون آن را داريد،آن را از قبل گرفته ايد. اكنون وجود دارد -همواره با شما بوده است وهمیشه با شما باقی می ماند. وجودتان برتراست اما نمی دانید چه وجودي ،وجود دارد. نمی دانید که هستيد. از این رو تلاش زیادی را به دنبال هویتتان كرده ايد، در جستجو ايد، در اثبات اينكه نسبت به دیگران برتريد. نمی دانید که هستيد .
هنگامی که بدانید، سپس هیچ مشکلی وجود ندارد. هم اكنون برتريد. و نه تنها شما برتريد - همه چیز برتر است.کل هستي برترست بدون اينكه چیزی پایین تر باشد، چون خدا یکی است، موجوديت یکی است. نه پست تر و نه برتر نمی تواند وجود داشته باشد. ذهن بي جاه طلب به آن پي ميبرد.

حالا اجازه دهید به جملات چوانگ تزو بپردازيم. این حادثه زیبا واقعا اتفاق افتاده است. چوانگ تزو در راه پایتختش بود و نخست وزیر ترسيده بود. او اين را باید به واسطه پليس مخفي شنیده باشد که چوانگ تزو در حال آمدن است، بخش كارآگاهي پليس. سیاستمداران همیشه می ترسند، زیرا همه دشمنشان هستند، حتی دوستانشان دشمن هستند،كساني هستند كه ازخودشان در برابر دوستانشان محافظت ميكنند، زیرا آنها بيشتر در تلاشند تا او را پایین بكشند.به یاد بسپاريد، هیچ کس دوست نيست. درسیاست، همه دشمن اند. دوستی فقط یک نما است. در دین کسي که دشمن باشد نيست، در دین ، دشمني نميتواند وجود داشته باشد. در سیاست هيچ دوستي نميتواند وجود داشته باشد.

نخست وزیر هراسان شد چون چوانگ تزو در حال آمدن بود. برتري چوانگ تزو چنان بود که نخست وزیر تصور می کرد او ممکن است سعی کند نخست وزیر شود. این وضعیت مضطرب كننده اي بود. البته، چوانگ تزو برتر بود؛ برتر نه در مقایسه با هيچ کس دیگر، او به سادگی فوق العاده بود. این ذاتی بود. هنگامی که انساني مثل چوانگ تزو حرکت می کند، پادشاه است، چه او مثل یک گدا زندگی کند یا نه،تفاوتی نمی کند. هر جا كه حركت كند یک پادشاه است . پادشاهيش چیزی خارج از او نيست، آن چیزی دروني است.
اوايل اين قرن راهبي گدا از هند به امریکا رفت ، نامش Ramateertha بود. او خودش را امپراطور ميخواند.رئیس جمهور آمریکا آمد تا او را ببیند، شگفت زده شد. او فقط یک گدا بود!رئیس جمهور پرسید: "نمی توانم بفهمم: چرا خودت را امپراطور ميخواني؟ مثل یک گدا به نظر مياي. تو حتی كتابي به نام شش دستور امپراطور رام نوشته اي. چرا؟ Ramateertha خندید و گفت: به درونم نگاه کن، پادشاهی من متعلق به دنیای درون است.درونم را ببين. یک امپراطورم. پادشاهی من از این دنيا نیست. "
به همين دلیل عیسی مصلوب شد. همیشه می گفت: "من شاه هستم." او اشتباه گرفته بود. هيرود پادشاه بود،به اوهشدار داده شد. نایب السلطنه، پنطیوس پیلاطس، تصور میکرد که عیسی خطرناک است، چرا که او در مورد پادشاهی وسلطنت صحبت ميکرد، و اعلام کرده بود: "من پادشاه یهود هستم." او اشتباه گرفته شد. صحبت از نوعي متفاوت از پادشاهی که از این دنيا نبود مي كرد.
هنگامی که او مصلوب شد، سربازان از برخورد خشن با او لذت ميبردند، سنگ و کفش پرتاب ميکردند،حتي او را مسخره ميكردند، یک تاج خار بر روی سرش قرار دادند ،به اسم پادشاه یهودیان. و هنگامی که آنها سنگ و کفش به او پرتاب ميكردند ميگفتند: "حالا،به ما در مورد پادشاهیت چيزي بگو، چیزی بگو، تو پادشاه یهودیاني! "
او از پادشاهی دیگري حرف ميزد، نه از این دنيا; پادشاهی كه بيروني نیست، پادشاه درون. هر وقت که انساني مانند عیسی مسیح راه ميرود، امپراطور است. با كسي در رقابت نيست ، هيچ اشتیاقي براي هيچ تاجو تختي از این دنیا ندارد، اما هر جا می رود افراد جاه طلب ميترسند ، سیاستمداران می ترسند. این انسان خطرناک است، زیرا صورتش واقعيست، چشم هايش، راهي كه او راه می رود، نشان می دهد که امپراطور است. نیازي به اثبات آن ندارد، او گواهي اش است. نيازي به بيانش ندارد، نیازي به گفتن آن ندارد.
بنابراین، هنگامی که نخست وزیر از پلیس مخفی شنید که چوانگ تزو در حال آمدن است، فکر کرد که او براي اين به پایتخت آمده كه جانشينش شود، در غیر این صورت، چرا آمده؟مردم فقط برای آن به پایتخت ميروند. هرگز برای چیز دیگری به دهلی نمی روند.
مردم به دليل جاه طلبي به پایتخت می آیند، در جستجوی نفسشان، هویتشان. چرا او بايد بيايد- یک فقیر، گدا؟ نیازش برای آمدن به پایتخت چیست؟ باید براي جايگاه من آمده باشد، صندلی من. باید پادشاه شود كه بگويد، "من انسان درست هستم. نخست وزیري ميشوم كه همه اشتباهات را درست كند. همه مشكلاتتان را حل خواهم كرد . "
انساني بود كه در اطرافش شکوهي بود، جاذبه بود.نخست وزیر ميترسيد.نخست وزیر همیشه زير بود. در اعماقش عقده ی حقارت وجود داشت، مانند بیماری، مانند کرم قلبش را ميخورد، همیشه از برتر از خودش ميترسيد.

هوی تزو نخست وزیر لیانگ بود.
او اعتقاد به اطلاعات اعضاي دروني داشت
که چوانگ تزو چشم به پست و مقامش دارد،
و درحال توطئه اي برای جانشینی او است.

سیاستمداران نمی توانند غیراز این فکر کنند. اولین چیزی که باید درک شود این است که چه چيزي
در مورد دیگران فکر می کنيد. خواسته تان، جاه طلبی های تان به شما الگو می دهند. اگربه لحاظ پولي فکر کنيد؛ همه کس را به شكل پول مي بينيد.اگر شما یک دزد باشيد مدام جیبتان را چك ميكنيد اين نشان می دهد که یک دزديد. میل درونیتان ،زبان درک شماست. سیاستمداران همیشه به نقشه كشيدن فكر ميكنند، توطئه:کسی ميخواهد جانشينم شود، کسی می خواهد از من خلاص شود.... به اين دلیل آنها را انجام ميدهند، كه آنها تمام زندگی خود آنرا انجام داده اند، توطئه. سیاستمداران خيانتكارند.این زبانشان است. شما از راه ذهنتان به ديگران نگاه ميكنيد، از اعماق پنهان درونتان روي چيزهاي دیگر طراحي ميكنيد. هوی تزو فکر ميكرد "چوانگ تزو توطئه اي براي جانشيني من دارد. "
هنگامی که چوانگ تزو به دیدن او آمد، نخست وزیر پلیس را برای دستگیریش فرستاد. گرچه آنها به مدت سه روز و شب دنبالش بودند، نمی توانستند او را پیدا کنند. این زیباست!
پلیس فقط می تواند دزدها را پيدا كند - آنها همدیگر را ميفهمند. ذهن پلیس و ذهن یک دزد تفاوتي ندارد- دزدان همان خدمتي را به دولت ميكنند كه پليس ها ميكنند. ذهنشان، راهشان از همان تفکر است، تنها اربابشان مختلف هست.دزد در خدمت خودش هست، پلیس در خدمت دولت - اما هر دو دزد هستند. به همین دلیل است که پلیس می تواند دزد را بگيرد. اگر از يك sadhu (فرد هندي سرگردان مقدس) برای پیدا کردن یک دزد كمك بخواهيد، او را پیدا نخواهد کرد، چرا که او از راه ذهن خودش به ديگران نگاه مي کند.

خاخامي در یک مراسم مذهبی از كنار مردي جوان در حال گذر بود. مرد جوان سیگار مي کشید، و سیگار کشیدن در آن روز ممنوع اعلام شده بود. بنابراین خاخام ايستاد و از او پرسید،"آیا شما می دانید، مرد جوان، که این یک روز مذهبی است، و شما نباید سیگار بکشید؟ "مرد جوان گفت: "بله، می دانم که این یک روز مذهبی است." هنوز به سیگار کشیدنش ادامه ميداد - نه تنها این، دود را به صورت خاخام ميفرستاد.خاخام پرسید، "آیا می دانید که سیگار کشیدن ممنوع است؟"
مرد جوان متکبرانه گفت: "بله،می دانم ممنوع است." و كارش را ادامه داد. خاخام نگاه کرد به آسمان و گفت: "پدر، این مرد جوان زیبا است. ممکن است قانون شکنی كند، اما هیچ کس نمی تواند او را مجبور به دروغ كند. او انساني راستگوست. او می گوید: بله، می دانم این یک روز مذهبی است، و بله، می دانم که آن ممنوع می باشد. به یاد بسپار در روز قضاوت، که این مرد جوان نمی تواند مجبور به دروغ گفتن شود. "
این خاخام زیباست. این ذهن sadhu (فرد هندي سرگردان مقدس) است. او نمی تواند اشتباه ببينيد،همیشه درست ميبيند.
پلیس نتوانست چوانگ تزو را پیدا کند، آن غیر ممکن بود. اگر او انساني جاه طلب بود آنها می توانستند او را پيدا كنند، اگر توطئه اي چيده بود، اگراز لحاظ سیاسي فكر ميكرد - سپس می توانست گرفتار شود. پلیس جاهايي را نگاه کرد كه او در آن نبود، و بايد از مسیرشان چندين بار عبور ميكرد. اما او یک گدا بود،انساني بي جاه طلب. هيچ توطئه اي نبود. هیچ ذهنيتي برای دسيسه نداشت، مثل نسیم بود. پلیس بسیاری از روزها جستجو و جستجو كرد و نتوانست او را پیدا کند.

شما فقط آنچه را كه شماييد ميتوانيد پيدا کنید. همیشه خودتان را در دیگران پیدا ميکنید، زیرا دیگران
فقط آینه اند. برای گرفتن چوانگ تزو،يك لائوتزو مورد نیاز بود. هیچ کس دیگری نمیتوانست او را بگيرد، چي كسي می تواند او را درک کند؟بودا مورد نیاز بود. بودا می توانست جايي كه او هست را حدس بزند. اما پلیس؟ - این غیر ممکن است! فقط در صورتی که او دزد بود امکانش بود. به پلیس توجه كنيد، راهي كه او است، راهش سخن می گوید، زبان کثیفي كه استفاده ميكند، حتی از زبان دزد مبتذل تر است.پلیس بايد ركيك تر از دزد باشد، در غیر این صورت دزد برنده می شود.

يكبار مردي توسط پلیس دستگير شد و بازپرس پرسید: "به من بگو، زمانی که دستگير شدي، پلیس به تو چه گفت؟ "مرد گفت: "آیا می توانم همان زبان ركيكي که در آنجا گفته شد را در دادگاه تکرار کنم؟ احساس توهين نخواهيد كرد؟ ممکن است شوکه شويد. "بازپرس گفت: " با همان زبان ركيك او به ما بگویید ."مرد فکر کرد و گفت، "پس... پلیس گفت هیچي نیست."

پلیس پيش هوی تزو آمد و گزارش داد که آنها نتوانستند چوانگ تزو را پیدا کنند.چنین مردي نبود.آنها باید عكسي از او مي داشتند، راه شناسایی اي، ایده اي برای پیدا کردنش، گرفتنش، روشش. اما چوانگ تزو هویتي نداشت،هیچ چهره ای نداشت. لحظه به لحظه جریان داشت، آبگونه،لحظه به لحظه منعکس شد، به هستي واكنش نشان ميداد.هیچ مکان ثابتي نداشت، بی خانمان بود، بیچهره. نامي نداشت. گذشته نبود،همیشه در حال بود، تمامی عکس ها متعلق به گذشته اند.

اين زیبا و بامعنی است. هر چند به نظر می رسد پوچ است، گفته شده که نمی توانید عکسي از انساني مانند بودا بگيريد. نه این که نتوانید عکسی از او بگيريد - لحظه ای كه عکس گرفتن وجود دارد، بودا رفته است. بنابراین یک عکس همیشه از گذشته است و هرگز از حال نيست. نمی توانید چهره حال بودا را بگيريد. لحظه ای كه آن را بگيريد،گذشته است.لحظه اي كه بخواهيد درک كنيد، رفته است.

یکی از نامهاي بودا Tathagata است. این کلمه واقعا فوق العاده است، به این معنی كه، مانند باد آمد و رفت. بدين گونه كه مانند باد آمد و به همان ترتیب رفت.نمی توانید از باد عکاسی كنيد،از نسيم. قبل از اینکه آن را بگيريد، رفته است، دیگر وجود ندارد.

چوانگ تزو پيدا نميشد زیرا پلیس برای يافتنش در گذشته بود و او در حال زندگی می کرد. او یک بودن بود، نه ذهن. ذهن می تواند گرفتار شود اما بودن نمی تواند گرفتار شود. هیچ توری برايش وجود ندارد. ذهن می تواند به راحتی گرفتار شود، وهمه شما از اين راه یا راهي دیگر گرفتار ميشويد. از آنجا که ذهني داريد، همسري، شوهري كه گرفتارتان ميكند، فروشگاهي،ثروتي، شغلي، همه چیز گرفتارتان ميكند. تورها وجود دارند، میلیون ها تور وجود دارند. و شما نمی توانید آزاد باشيد مگر اینکه از ذهنتان رها باشيد. دوباره و دوباره گرفتار خواهيد شد.اگر زنتان را ترک كنيد، زن دیگری فورا به دستتان مي آورد.نمی توانيد فرار کنيد.می توانید از اين زن فرار كنيد، اما نمی توانید از زنان فرار کنید.می توانید از این مرد فرار کنيد اما كجا خواهيد رفت؟ چيزي ازترك كردنتان نميگذرد كه كس دیگری به زندگیتان می آید. می توانید شهر را ترك كنيد، اما كجا ميخواهيد بروید؟ در يك شهر ديگري گرفتار خواهيد شد.می توانید اين خواسته را ترك كنيد اما خواسته دیگري تبديل به اسارتتان خواهد شد. ذهن همیشه در اسارت است، آن هم اكنون گرفتار است. هنگامی که ذهنتان را رها كنيد پس از آن پلیس نمی تواند دستگيرتان كند.چوانگ تزو بدون ذهن بود یک گداي بی ذهن، یا يك امپراطور. این به همان معنی است. نمی تواند گرفتار شود.


هنگامی که چوانگ تزو به دیدن لیانگ آمد
نخست وزیر، پلیس را براي دستگیری او فرستاد،
اگر چه آنها به مدت سه روز و شب در جستجويش بودند
نتوانستند او را پیدا کنند.

در همین حال، در روز سوم یا چهارم چوانگ تزو طبق خواست خودش پيش هوی تزو آمد و گفت: "انساني ام كه، چوانگ تزو،هستم، نمی توانم گرفتار شوم. او همیشه طبق ميل خودش مي آيد. این آزادی اوست. نمی توانید او را بگيريد فقط می توانید دعوتش كنيد. این آزادی اش كه پديدار شود یا نشود. "

هنگامی که ذهن وجود دارد،همیشه گرفتار ميشويد. ذهن بهتان تسلط دارد، زندانی اش هستيد.هنگامی که بي ذهني وجود دارد، آزاد هستيد:می توانید ظاهر شويد، می توانید طبق خواست خود ناپدید شويد. این آزادی شماست.

اگر با شما صحبت ميكنم به اين دلیل نيست که شما از من خواسته ايد، آن بر اساس ميل خودم است. اگر با شما كار ميكنم به دلیل شما نيست، توافق خودم است. وقتی که بي ذهني هست آزادی وجود دارد . ذهن پایه و اساس همه برده گي هاست.چوانگ تزو با ميل خودش ظاهر ميشود و تمثيلي زیبا ميگويد.
با عمیق ترین هسته ی مركزي قلب تان گوش دهيد.

"آیا در مورد پرنده اي شنیده اي
که در جنوب زندگي ميكند---پرنده افسانه ای----
ققنوسي که هرگز پير نميشود؟

یک افسانه چینی ست،زیباست و بسیار با معنی است. افسانه ،حقیقت نیست، اما از هر حقیقتي درست تر است. افسانه يك تمثيل است، چیزی را نشان ميدهد كه غير از آن نميتوان به آن اشاره كرد. تنها از طریق تمثيل، از راه شعر، می توان آن را گفت. افسانه، شعر است، توصیف نیست. به حقیقت اشاره ميكند، نه به یک رویداد در دنياي بیرون، متعلق به درون است.

"آیا در مورد پرنده اي شنیده اي
که در جنوب زندگي ميكند؟"

در چین، هندوستان جنوب است، و آن پرنده اینجا زندگی می کند. گفته شده هنگامی که لائوتزو ناپدید شد، در جنوب ناپدید شد. زمانی که او فوت کرد را نميدانند ... او هرگز نمرده است. چنین اشخاصي هرگز نمی میرند، آنها به سادگی به سمت جنوب رفتند - در هند ناپدید شدند.

گفته شده که بودی دارما از جنوب آمد.هند را ترک کرد ، برای جستجوي شاگردي که گنج بودا را انتقال دهد. پس از نه سال انتظار،توانست آنرا انتقال دهد و گفته شده که پس از آن دوباره به سمت جنوب ناپدید شد. هند ،جنوب چین است. واقعا هند منبع همه اسطوره هاست؛ افسانه اي در كل دنيا نيست که از اینجا بوجود نيامده باشد.

علوم برخاسته از ذهن یونانی، اسطوره اي از ذهن هنديست. تنها دو راه براي نگاه کردن دنیا وجود دارد: یکی علم است، از سوی دیگر دین. اگر شما دنیا را از راه علم ببينيد، از طریق تجزیه و تحلیل، ریاضیات و منطق مي بينيد.

آتني ها، ذهن یونانی، علم را به جهان دادند، روش سقراطی ، تجزیه و تحلیل، منطق و ترديد. دین یک الگوی کاملا متفاوت را براي ديدن جهان ميدهد. آن دنیا را از طریق شعر، از طریق افسانه، از راه عشق ميبيند. البته، آن رمانتیک است. نمی تواند واقعيت را بهتان بدهد، تنها داستان به شما خواهد داد. اما من می گویم اين داستان ها واقعی تر از هر واقعي هستند، چرا که آنها درونی ترين مركزتان را می دهند ،آنها ربطي به رویدادهاي بيروني ندارند. از این رو، هند هیچ تاريخچه اي ندارد. تنها اسطوره دارد، Puranas(مجموعه ای ازهجده افسانه هندو و آموزه های دینی)، بدون تاريخست.

راما یک فرد تاریخی نيست. ممکن است بوده باشد یا ممکن است نبوده، نمی تواند ثابت شود.کریشنا افسانه بود، نه یک واقعیت تاریخی. شاید بود، شایدم نبود. اما هند خودش را بابت اينکه آیا کریشنا و راما تاریخی هستند به زحمت نمي اندازد. آنها با معنی هستند، آنها اشعار بزرگ حماسی اند. تاریخ برای هند بی معنی است چون تاریخ تنها حاوی حقایق ساده است، هرگز درونی ترين مركز را نشان نمی دهد. ما با درونی ترين مركزمان مرتبط می شويم،مرکز چرخ. چرخ حرکتش ادامه دارد،اين تاریخ است، اما مرکز چرخ هرگز حرکت نمی کند، افسانه است.

چوانگ تزو ميگويد:

"آیا در مورد پرنده اي شنیده اي
که در جنوب زندگي ميكند
ققنوسي که هرگز پير نميشود؟

همه چيزهايي كه متولد ميشوند پير می شوند. تاریخ نمی تواند این پرنده را باور كند، چون تاریخ به معنای آغاز و پایان است، تاریخ به معنای فاصله ي بین تولد و مرگ است. و فاصله بین بي تولدي و بي مرگي، افسانه است.

راما هرگز متولد نشده و هرگز نمرده است. کریشنا هرگز متولد نشد و هرگز نمرد. آنها همیشه وجود دارند. افسانه به گذشت زمان توجهي نميكند، آن به ابدیت توجه دارد. تاریخ بارها تغيير كرده است، افسانه همیشه درست است. نه، افسانه هرگز نمی تواند قديمي شود.

روزنامه، تاریخ است، و روزنامه دیروز ،هم اكنون از تاریخ گذشته است. راما بخشی از روزنامه نيست، اخبار نیست، و هرگز تاریخي نيست. او همیشه در حال است، همیشه با معنی، مرتبط است. تغيير تاریخ ادامه دارد، راما همچنان در مرکز چرخ است، بي حرکت.
چوانگ تزو می گوید:

....که در جنوب زندگي ميكند---
ققنوسي که هرگز پير نميشود؟

آیا تاکنون تصویري از راما و یا کریشنا که متعلق به سنشان باشد ديده ايد؟آنها همیشه جوان اند، بدون حتی ریش یا سبیلي. آیا تاکنون تصویري از راماي ریشو ديده ايد؟ مگر در حالتي که او نقص هورمونی داشته كه نتوانسته رشد كند، اگر واقعا یک مرد بود-- و او بود -- پس ریشش باید رشد ميكرد.

اگر راما تاریخی بود، پس ریشي بايد وجود مي داشت، اما ما تصاویر بي ريش را داريم، لحظه ای كه ریش رشد می کند شما شروع به پير شدن كرده ايد. دیر یا زود سفید خواهند شد. مرگ درحال نزدیک شدن است و ما نمی توانیم فكر مردن راما را تحمل كنيم، بنابراین ما چهره ي او را کاملا از هر نشانه ای از مرگ پاك می کنيم. و این نه تنها در مورد راما نيست؛ بیست و چهار تيرتانكاراي جيني بي ریش اند، بدون سبیل اند. بودا و همه آواتارهاي هندوها، بدون ریش اند، بدون سبیل. این فقط جوان بودن ابدي شان را نشان می دهد ، ابدیت، بی زمانی، بي مرزي.


...ققنوسي که هرگز پير نميشود.


زمان وجود دارد - در زمان همه چیز تغییر ميكند - و ابدیت وجود دارد. در ابدیت هیچ چیز تغییر نميكند. تاریخ متعلق به زمانست، افسانه متعلق به ابدیت است. علم متعلق به زمانست،دین متعلق به بي زمانيست،ابدیست.

در شما نیز، هر دو وجود دارد - زمان و ابدیت. در سطحتان، چرخ هست، زمان: شما به دنیا آمده ايد،می میريد، اما این تنها در سطحست.جوان هستید، پير خواهيد شد.سالم هستید، بیمار خواهيد شد. اكنون سرشار از زندگی ايد، دیر یا زود همه چیز فروکش مي کند، مرگ به شما نفوذ ميكند. اما این تنها بر روی سطحست، چرخ تاریخ. دراعماق درون راستينتان، ابدیت وجود دارد، بی زماني وجود دارد. چیزی وجود دارد كه پير نميشود.ققنوس، جنوب، هند، ابدیت. هیچ چیزي پير نميشود، هیچ چیز تغییر نميكند،همه چیز بي حرکتست.آن جنوب ،درون شماست.

به همین دلیل مدام ميگويم كه که هند بخشی از جغرافیا نیست،بخشی از تاریخ نیست، بخشی از نقشه درونیست. این در دهلی نو وجود ندارد،در آنجا هرگز پيدا نميشود. سیاستمداران به آن تعلق ندارند، به سیاست تعلقي ندارند. این درونیست. در همه جا وجود دارد.هر جا که انساني به اعماق درونش رفته، به هند رسيده است. به دلیل جاذبه ي ابدیت است، مغناطیس هند. هر زمان که فردي در زندگيش ناآرام می شود،به سمت هند حرکت می کند. این فقط نمادین است. از راه حرکت فیزیکی ،هند را پیدا نخواهيد کرد.حركتي متفاوت مورد نیاز است، که در آن شروع به حرکت از بيرون به درون ميكنيد، به جنوب، سرزمین افسانه، به بي مرگي، ققنوس بي سن –


"این ققنوس فنا ناپذیر از دریای جنوب برميخيزد
و به دریاي شمال پرواز ميكند،
هرگز فرود نمي آيد، به جز روي برخي ار درختان مقدس.
هیچ غذایی را لمس نميكند
حتي مطبوع ترين میوه هاي نادر را،
و تنها از پاك ترين چشمه های آب می نوشد.

این روح، این دروني ترن مركز وجودتان، به جز روي برخی درختان مقدس،هرگز فرود نمي آيد، این پرنده درونی، هستي شماست. تنها روي برخی از درختان مقدس مي آيد.

هیچ غذایی را لمس نميكند
حتي مطبوع ترين میوه هاي نادر را،
و تنها از پاك ترين چشمه های آب می نوشد.

" جغدي در حال جویدن موش مرده نیمه فاسد بود كه
ققنوس را بر فراز آنجا در پرواز ديد . " او را نگاه ميكرد و جيغ ميزد
از ترس و وحشت،موش مرده را به خودش چنگ ميزد.

چوانگ تزو ميگويد: من ققنوس هستم، و تو فقط جغدي كه در حال جويدن موشي مرده است هستي،
و نگراني که من جانشيت شوم. موقعیتت،براي من چيزي به جز موش مرده نيست. این غذای من نيست. جاه طلبی ، راه زندگی كردن نيست، تنها برای کسانیست که اكنون مرده اند. من به جاه طلبی توجه کردم، وبیهوده گي اش را پيدا كردم.

يكبار زني شیون كنان و گریه كنان پيش خاخامي رفت، اما خاخام در دعا بود. سپس زن به منشي اش گفت: "برو پيشش، حتی اگر دعايش قطع شود،شوهرم مرا ترك كرده است.از خاخام می خواهم دعا كند كه شوهرم دوباره برگردد. "منشي رفت و دعايش را قطع كرد.خاخام گفت: "به او بگو، نگران نباشد،شوهرش به زودی باز خواهد گشت. "

منشي پيش زن برگشت و گفت: "نگران نباش، غمگین نباش. خاخام گفت که شوهرت به زودی خواهد آمد. برو خانه و راحت باش. "زن با خوشحالي آنجا را ترک کرد و گفت: "خدا به خاخامتان يك میلیون بار بیشتر پاداش ميدهد، او خيلي مهربان هست ".

اما پس از آنکه زن آنجا را ترک کرد، منشي غمگین شد، و به کسی كه آنجا ايستاده بود گفت: این کمکي به او نخواهد كرد. شوهرش دوباره برنخواهد گشت، زن بيچاره،او از اینجا بسیار خوشحال رفت.تماشاچي گفت: "اما چرا؟ آیا به خاخام و دعايش اعتقادي نداريد؟"منشي گفت: "البته كه من به خاخامم ایمان دارم و دعايش را باور دارم. اما او تنها درخواست زن را مي بيند ، من چهره زن را ديدم. شوهرش هرگز باز نمی گردد. "

کسي كه چهره ي جاه طلبی را ديده باشد،كسي كه صورت آرزومندي را دیده باشد، کسی که چهره ي هوس را ديده باشد، هرگز دوباره پيش آنها باز نخواهد گشت. این غیر ممکن است، چهره اي بسیارناپسند است.چوانگ تزو چهره ي جاه طلبی را ديده بود. به همین دلیل است که می گوید: قدرتت،موقعیتت، نخست وزیریت، فقط یک موش مرده برايم است. جیغ نکش، نترس.

"این ققنوس فنا ناپذیر از دریای جنوب برميخيزد
و به دریاي شمال پرواز ميكند،
هرگز فرود نمي آيد، به جز روي برخي ار درختان مقدس.
هیچ غذایی را لمس نميكند
حتي مطبوع ترين میوه هاي نادر را،
و تنها از پاك ترين چشمه های آب می نوشد.

" جغدي در حال جویدن موش مرده نیمه فاسد بود كه
ققنوس را بر فراز آنجا در پرواز ديد . " او را نگاه ميكرد و جيغ ميزد
از ترس و وحشت،موش مرده را به خودش چنگ ميزد.

" نخست وزیر،
چرا از کوره در رفته اي،
به وزارتت چسبيده اي
و از ترس من در حال جيغ زدني؟

این واقعیت است، اما تنها یک بار كه آن را بشناسي ... سپس می توانيد آنرا درک کنيد.به بودا، یا به عیسی مسیح، یا به زرتشت گوش دهيد، همیشه گفته اند: خواسته تان را رها كنيد وسعادت خواهيد شد. اما نمی توانید آن را رها کنيد،نمیتوانيد درک کنيد که سعادت زمانی که تمایلات را رها ميكنيد چگونه می تواند رخ دهد ، زیرا تنها تمایلات را چشیده اید. ممکن است سمی باشند، اما آن تنها غذایتان است.از منابع مسموم شده درحال نوشيدن ايد، وقتي کسی می گوید، "آنها را رها کن،" می ترسيد که از تشنگي بميريد.نمی دانید که پاكي هم وجود دارد، چشمه هايي روشن،نمی دانید که درختاني با میوه هایي نادر وجود دارند. فقط از راه خواسته هايتان نگاه ميكنيد، بنابراین نمی توانید این میوه ها و درختان را ببینید.

وقتی چشمانتان با میل پر شده باشد ،آنها فقط موش های مرده را مي بینید.راما کریشنا می گوید: مردمي وجود دارند که نمی توانند هيچ چیز دیگری جز موضوعات هوسشان ببينند. این جغد می تواند در بالای یک درخت بلند نشسته باشد، اما تنها به دنبال موش مرده است. هروقت که یک موش مرده را در خیابان ميبيندهیجان زده می شود.حتی اگر یک میوه زیبا برايش پرتاب كنيد هيجان زده نميشود،نمي بيند. از آن آگاه نمي شود. این اطلاعات هرگز به اونمی رسد زیرا خواسته ها به عنوان یک صفحه نمایش جلوي او هستند. در همه وقت، به طور مداوم، فقط چيزهايي كه خواسته تان اجازه می دهد وارد ميشود. خواسته ها يتان فقط مانند یک نگهبان در جلوي در وجودتان ایستاده اند. فقط به چيزهايي كه خواست آنها باشد اجازه می دهند.
این نگهبان را عوض كنيد، در غیر این صورت همیشه در موش مرده زندگی می کنيد.جغد باقی خواهيد ماند، و اين بدبختیست، چرا که در اعماق درونتان ققنوس پنهان است و شما مانند یک جغد رفتار ميكنيد. این نارضایتی است. به همین دلیل است که هرگز نمی توانيد احساس راحتي كنيد، به همین دلیل است که هرگز نمی توانيد احساس سعادتمندي كنيد. چگونه می تواند یک ققنوس با یک موش مرده احساس سعادتمندي كند ؟ همیشه بيگانه است، و این غذای مناسبي برایش نیست.

و اینرا بارها احساس كرده ايد. عشق به یک زن یا یک مرد، چندين بار احساس كرده ايد که این برای شما نمي باشد.ققنوس خودش را قبول دارداما جغد بسیار بیشتر سر و صدا ميكند.ققنوس نمی تواند شنیده شود، صدای آن بسیار ظریف و ساکت و آرامست، پرخاشگر نيست. در لحظات صلح و مراقبه ققنوس می گوید: "چه کار می کنید؟ این برای تو نيست.چه چیزی ميخوري؟ این برای تو نمي باشد. چه مي نوشی؟ این برای تو نيست. "
اما جغد بسیار پر سر و صدا است و چنان مدتی طولانی به جغد معتقد بوديد که پيروي از آن درست مثل یک عادت شده است. این تبدیل به یک عادت مرده شده.به سادگی آن را دنبال مي کنید، چرا که آن خط ، حداقل پايدار است.شیاري وجود دارد.لازم نیست هر کاری را انجام دهيد. به سادگی در مسیرش اجرا ميشويد،در حال اجرا در یک دایره ايد –همان خواسته ها، همان شهوات،همان جاه طلبی ها. جای تعجب نیست که در غم و اندوه زندگی می کنيد، در یک کابوس زندگی می کنيد.

اجازه دهيد چوانگ تزوي دروني ،خودش را بيان كند، اجازه دهید ققنوس دروني خودش را اظهار كند. به آن گوش دهيد، آن هنوز هست، صدایي خفيف است. باید آرام باشيد،باید این جغد را بخوابانيد؛
تنها پس از آن قادر به شنيدنش هستيد. این جغد، نفس است، ذهنست، ققنوس روح است.در جنوب به دنیا آمده، از دریاست، بخشی از زمین نیست. از گِل نيست، از گستردگي دریا متولد شده است. هرگز پير نمي شود،هرگز نمی میرد.به طور نادر فرود مي آيد، مقدس و منزه است،درختان مقدس است، تنها از میوه های نادر ميخورد، فقط از پاك ترين چشمه ها مينوشد.آن چشمه های آب وجود دارند، آن درختان مقدس وجود دارند. شما به دلیل جغد آنها را از دست داده ايد، جغد تبدیل به رهبر شده است.

تمام مدیتیشن چیزی جز ساکت کردن این جغد نيست ،طوری که آن صدای خفيف بتواند شنیده شود. سپس آنچه را انجام داده ايد را خواهید دید - جویدن موش مرده.چوانگ تزو بر حق است. نخست وزیر بیهوده نگران بود. هنگامی که شما، ققنوس درونتان، به زندگی تان مي آيد، جغد، نخست وزیر،در آغاز بسیار نگران خواهند شد. ذهنتان به هر نوعي به مراقبه اعتراض ميكند زیرا ذهن ترسوست، نخست وزیر می ترسيد - این چوانگ تزو، این مراقبه وار بودن، براي از ريشه كندن او آمده است.

ذهنتان ميخواهد موش مرده را نگه دارد،فریاد خواهد كشيد، می ترسم، مانند کسی كه غذا را از آن دور ميكنند. در آغاز این اتفاق خواهد افتاد - و باید هوشیار و از آن آگاه باشيد. تنها آگاهیتان کمک خواهد کرد.
هر زمان که شروع به مراقبه ميكنيد، ذهن عاصي می شود.شروع به همه نوع استدلال ميكند: چه کار می کني، چرا وقتت را تلف ميكني؟ از این زمان استفاده كن! می توانی چيزهاي زیادی در اين زمان به دست آوري. خواسته هايي كه برای مدتی طولانی در انتظار برآورده شدن اند، و حالا وقتت را براي مراقبه به هدر ميدهي. فراموشش کن. کسانی که می گویند مراقبه ممکن است، فریبت ميدهند. این مجسمه های بودا، این چوانگ تزو، باورشان نكن. ذهن را باور كن، ذهن می گوید. در مورد همه چيز، ايجاد شک و تردید ميكند، اما هرگز در مورد خودش هيچ شكي ايجاد نميكند.

این همان چیزی است که ذهنتان انجام ميدهد. به بودا میگوید، "اما پدر، من هرگز احساس شک نمیكنم."ذهن هرگز به خودش شک و تردید نمي كند ، اين مشکل است.به همه چيز شک ميكند - حتی به بودا هم شک خواهد کرد. حتی اگر کریشنا در خانه تان را بزند شک ميكند، اگر عیسی بيآید شک ميكند. آن همیشه چنین بوده است، آن را به طور مداوم انجام داده ايد.

شما به من شک ميكنيد اما به خودتان هرگز، چون هنگامي که ذهن شروع به شک به خودش كند، وجودش از بين ميرود. هنگامی که خود- ترديدي آيد ، پایه ها خراب ميشود، ذهن اعتماد به نفسش را از دست ميدهد. هنگامی که شروع به شک به ذهن كنيد، دیر یا زود به عمق مراقبه خواهيد رفت.

بعل شم، عارف، در حال مرگ بود. پسر او، که نامش هرتز بود، بسیار خواب آلود بود،شخصي ناآگاه. قبل از مرگش، بعل شم به او گفت که این شب ،آخرين شبم خواهم بود.اما هرتز گفت: "هیچ کس نمی تواند بداند که مرگ كي خواهد آمد." او شک كرد. بعل شم پدرش بود، و هزاران نفر معتقد بودند که او مسیح است، مردی که منجر شد میلیونها نفر به رستگاری برسند. اما پسر شک كرد، و آن شب خوابيد. در نیمه هاي شب بیدار شد. پدرش مرده بود.شروع به گریه كرد، اشك ميريخت. یک فرصت بزرگ را از دست داده بود،اكنون هیچ امکاني براي اينكه پدرش را دوباره زنده ببينيد نبود. اما هرگز به ذهنش ترديد نكرد، به بعل شم شك داشت.
در ترس و ناامیدی اش، شروع به گریه کرد. چشمانش را برای اولین بار در زندگيش بست.حالا كه پدرش مرده بود،شروع به صحبت با او کرد. پدرش دفعات زيادي به او گفته بود: "هرتز، پيشم بيا." و او می گفت: "بله،خواهم آمد، اما اول بايد چیزهای مهم تر دیگري را انجام دهم. "

این همان چیزی است که ذهنتان می گوید. من به شما ميگويم: "پيشم بيا." می گویید: "فعلا چیزهای مهمتر دیگري وجود دارد. بعد از اين ميايم؛ صبر کن ".اما مرگ ،پل را خراب ميكند. سپس هرتز گریه كرد و شروع به صحبت با پدرش كرد، و گفت: "حالا چه باید کنم؟ من گم شده ام. در تاریکی هستم. حالا چگونه می توانم این ذهن كه فريبم داده را رها كنم؟هرگز به آن شک نكردم، به تو شک ميكردم. حالا اين من را بسیار غمگین ميكند. "

بعل شم درون هرتز ظاهر شد و گفت: "به من نگاه کن. همان کاري را که من انجام ميدهم را بكن." هرتز انگار خواب و خيال ميديد، که بعل شم به بالای تپه رفت و خود را به اعماق آن انداخت. و گفت: "همين را انجام بده."هرتز گفت: " نمی توانم بفهمم." در واقع، دوباره شک به وجود آمد : اين آدم چه گفت؟ این خودکشی خواهد بود.

بعل شم خندید و گفت، "تو هنوز هم به من شک داري، به خودت شک نمی کني، وگرنه اينكار را ميكردي. "هرتز در خيالش یک کوه بزرگ را ميديد، كاملا شعله ور، مثل یک آتشفشان، سراسرآتش،صخره ها تكه تكه ميشدند، و تمام کوه درحال خرد شدن بود. بعل شم گفت:"اين كار بكن. اجازه بده ذهن به پرتگاه پرتاب شود، اجازه بده ذهن به طور کامل بسوزد. " و هرتز گفت: "در موردش فكر خواهم كرد."

هروقت که می گویيد، "در موردش فکر می کنم،" شروع به شك کرده ايد. شک فکر می کند، نه شما. و هنگامی که شک نباشد،ایمان عمل ميكند، نه شما. شک فکر می کند،ايمان عمل ميكند. از راه شک كردن می توانید تبدیل به یک فیلسوف بزرگ شويد، از راه ایمان تبدیل به یک چوانگ تزو ميشويد،ققنوسي که هرگز پير نميشود،فنا ناپذیر است. از طریق شک كردن می توانید به اسرار زمان نفوذ كنيد،از طریق ایمان وارد در ابدیت خواهيد شد.

در مورد دو مرد که یک بار در جنگلي در یک شب بسیار تاریک گم شدند شنیده ام.جنگل بسیار خطرناکي بود، پر از حیوانات وحشی، بسیار انبوه بود،تاریکی در همه جا بود. یک مرد فیلسوف بود و دیگري عارف – یکي انساني شکاك، دیگري یک انسان باایمان. ناگهان، طوفان شد، ابرها طوفاني شدند و رعد و برق بزرگي به وجود آمد.فیلسوف به آسمان نگاه ميكرد، عارف به مسیر نگاه ميکرد. در لحظه رعد و برق، مسیر براي او ديده شد، روشن شد.فیلسوف به رعد و برق نگاه كرد و شروع به تعجب كرد، "چه اتفاقي افتاد؟" و مسیر را از دست داد.

شما در جنگلي متراکم تر از اين داستان گم شده ايد. شبي تاریک تر. گاهی اوقات یک نوري از رعد و برق می آید. به مسیر نگاه كنيد.چوانگ تزو رعد و برق است، بودا رعد و برقست، من رعد و برقم .به من نگاه نکنيد، به مسیر نگاه كنيد. اگر من را نگاه کنید، در اشتباهيد، چون رعد و برق ادامه نخواهد داشت. این فقط براي چند لحظه طول ميكشد ، و لحظه ای نادر است که ابدیت در زمان نفوذ ميكند، درست مثل رعد و برق.

اگر به رعد و برق نگاه کنید، اگر به یک بودا نگاه کنید -- و بودا زیباست، صورتش جذابست، چشمانش مغناطیسی اند - اگربه بودا نگاه کنید، مسیر را از دست ميدهيد.به راه نگاه کنید، بودا را فراموش كنيد. به مسیر توجه كنيد. اما این توجه تنها زمانی که شک نباشد وجود دارد، زمانی که ایمان وجود دارد، بدون تفکر، بدون ذهن.
چوانگ تزو در موردش فکر نمیکرد.در مورد او فکر نکنيد. فقط اجازه دهيد این داستان در شما نفوذ كند و آن را فراموش کنيد. از طریق این داستان مسیر روشن ميشود. به مسیر نگاه كنيد،چيزي انجام بدهيد. پیگیر مسیر باشيد، عمل كنيد. تفکر هدايتتان نميكند، تنها عمل ميتواند، به اين دلیلكه تفکر از سر عبور ميكند. هرگز نمی تواند تبديل به کل شود؛ تنها زمانی که عمل می کنيد، آن کل است.
برای امروز كافيست.

 

ما 49 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

قلم / فونت سایت

برای اینکه سایت در حالت بهترین دیده شود لطفا قلم (فونت) فارسی "یکان" را بروی سیستم خود نصب کنید - برای نصب کافیست  به سایت زیر رفته و فایل TTF را دانلود و سپس فایل دانلود شده را (به کنترل پنل سیستم عامل ویندوز خود رفته) و در پوشه فونت کپی کنید!

http://www.awebfont.ir/fonts?cat_id=1&fonts_id=1116